پست‌ها

نمایش پست‌ها از مه, ۲۰۲۵
تصویر
 بوی آفتاب داغ روی آهن (Ali Pooshideh | علی پوشیده ) (سربازی) هوا اون‌قدر خشک بود که هر بار نفس می‌کشیدی، انگار ته گلوت زخم می‌شد. خورشید مستقیم افتاده بود روی تفنگ و انگار بخاری روشن کرده بودن روی دستم. بوی آهن داغ با بوی خاک قاطی شده بود و این ترکیب، یه چیزی تو ذهنم رو روشن می‌کرد. یه خاطرهٔ دور، از وقتی که بچه بودم و می‌دویدم دنبال موتور پدرم که تازه از جاده برگشته بود و لوله‌اش هنوز داغ بود. چشمم افتاد به کوه‌های اون طرف. ساکت بودن. سنگین. مثل آدمایی که زیاد حرف شنیدن و دیگه چیزی نمی‌گن. ما اون روز قرار بود فقط یه گشت ساده بزنیم. مثل خیلی روزای دیگه. ولی ته دلم یه حس عجیبی بود. نه از ترس. یه چیزی شبیه بیدار بودن. یه چیزی شبیه وقتی وسط خواب، بی‌دلیل از خواب می‌پری و تا صبح سقف رو نگاه می‌کنی. صدای قدم‌های بچه‌ها از پشت سر می‌اومد. با هر قدم، یه گرد سفید بلند می‌شد و چند ثانیه تو هوا می‌موند. مثل معلق موندن همه‌چی تو لحظه‌ای که قراره یه تصمیم بگیری. نمی‌دونم چرا، ولی اون روز بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به برگشتن فکر می‌کردم. نه برگشتن به مقر. برگشتن به خودم. به آدمی که یه زمانی بودم....