بوی آفتاب داغ روی آهن (Ali Pooshideh | علی پوشیده ) (سربازی)

هوا اون‌قدر خشک بود که هر بار نفس می‌کشیدی، انگار ته گلوت زخم می‌شد.
خورشید مستقیم افتاده بود روی تفنگ و انگار بخاری روشن کرده بودن روی دستم. بوی آهن داغ با بوی خاک قاطی شده بود و این ترکیب، یه چیزی تو ذهنم رو روشن می‌کرد. یه خاطرهٔ دور، از وقتی که بچه بودم و می‌دویدم دنبال موتور پدرم که تازه از جاده برگشته بود و لوله‌اش هنوز داغ بود.

چشمم افتاد به کوه‌های اون طرف.
ساکت بودن. سنگین. مثل آدمایی که زیاد حرف شنیدن و دیگه چیزی نمی‌گن.
ما اون روز قرار بود فقط یه گشت ساده بزنیم. مثل خیلی روزای دیگه. ولی ته دلم یه حس عجیبی بود. نه از ترس. یه چیزی شبیه بیدار بودن. یه چیزی شبیه وقتی وسط خواب، بی‌دلیل از خواب می‌پری و تا صبح سقف رو نگاه می‌کنی.

صدای قدم‌های بچه‌ها از پشت سر می‌اومد. با هر قدم، یه گرد سفید بلند می‌شد و چند ثانیه تو هوا می‌موند. مثل معلق موندن همه‌چی تو لحظه‌ای که قراره یه تصمیم بگیری. نمی‌دونم چرا، ولی اون روز بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به برگشتن فکر می‌کردم. نه برگشتن به مقر. برگشتن به خودم. به آدمی که یه زمانی بودم.
قبل از این‌که صدای شلیک برام عادی بشه.
قبل از اینکه بتونم با چشم باز بخوابم.
قبل از اینکه بفهمم، بعضی دردها فقط با خوابیدن پشت خاکریز آروم می‌شن.

یه لحظه وایسادم. دست‌هام سنگین بودن، ولی قلبم آروم.
نفس عمیق کشیدم. هوا پر از غبار بود، ولی تهش یه بوی زندگی می‌اومد.
نه اون زندگی راحت و بی‌دردسر.
یه زندگی واقعی، که توش آدم هر لحظه رو انتخاب می‌کنه.
که می‌دونه ممکنه فردایی نباشه، ولی باز هم قدم برمی‌داره.

همون‌جا، تو اون لحظه، فقط یه چیز تو ذهنم بود:
«اگه از این یکی برگشتم، یه شب فقط می‌خوابم.
نه برای خستگی.
برای دل خودم.
بدون فکر، بدون کابوس، بدون گوشی.»




نظرات